على اكبر دهخدا
1623
امثال و حكم ( فارسى )
نه امانست و نه اعتبار اسكندر چون بجواب واقف شد راى بدان قرار گرفت كه اشارت ارسطاطاليس بود و ايرانشهر بر ابناى ملوك ايشان قسمت كرده و ملوك طوايف نام نهادند و از آن اقاليم لشكر به حد مشرق كشيد و بتتبع اسبابى كه مالك الملك او را كرامت كرده بود عالميان مسخر او شدند و جهان بگرفت بعد ( از ) چهارده سال كه بازگشته به زمين بابل رسيد گرفته بگذاشت و او نيز بگذشت . بيت : جهان را بديديم چيزى نيرزد * همه ملك عالم پشيزى نيرزد لشگر او كه پروينصفت مشبك بودند بنات نعش شدند و [ هنوز او به خاك نارسيده ] چون باد باوطان شتافتند روزگار چندان [ نعمت ] جمعيت و آگندگى بتفرقه و پراكندگى رسانيد و تعاقب ملوان و تلاعب حدثان بربن برگذشت بعد طول مدت اردشير پاپك بن ساسان خروج كرد و پادشاه ( شهر نهاوند و ) زمين عراقين و [ ماهات ماه نهاوند و ماه ] بسطام [ و ماسبدان ] ( و قزوين و سمنان در ان اوان ) اردوان بود [ و ] از ملوك طوايف بزرگتر و مطاعترين او بود اردشير او را با نود ديگر كه از ابناى نشاندگان اسكندر بودند بگرفت و بعضى را بشمشير و بعضى را بحبس بكشت . [ و ] گذشت از اردوان در ان عهد عظيم القدر و رفيعمرتبه جشنسفشاه پادشاه پدشخوارگر و طبرستان بود به حكم آنكه اجداد جشنسفشاه از نايبان سكندر بقهر و غلبه زمين پدشخوارگر باز ستده بودند و بر سنت و هواى ملوك فارس تولى كرده اردشير با او مدارا ميكرد و لشكر بولايت او نفرستاد و در معالجه مساهله و مجامله مينمود و تا بمقاتله و مفاصله نرسد چون ملك طبرستان جشنسفشاه را روشن شد كه از اطاعت و متابعت او چاره نخواهد بود نامهاى نوشت پيش هربد هرابدهء اردشير بن پاپك تنسر . پهرام خورزاد گفت [ كه ] او را تنسر براى آن گفتند كه بجمله اعضاى او چنان موى رسته بود و فروگذاشته كه همه تن او همچون سر اسپ ( كذا ) بود . چون تنسر نامهء شاه طبرستان بخواند جواب نوشت برين جمله كه از جشنسفشاه شاهزادهء طبرستان و پدشخوارگر و جيلان و ديلمان و رويان و دماوند نامهء بتنسر هربد هرابدهء ( اردشير ) رسيد خواند و سلام فرستاد و سجود مىكند و هر صحيح و سقيم كه در نامه بود مطالعه رفت و شادمان شد اگرچه برخى بر سداد بود و برخى با فساد اميدست كه آنچه سقيم باشد به صحت مبدل شود . ( اما ) بعد آنچه مرا بدعا [ ياد ] كردى و بزرگ گردانيده خنك ممدوحى كه مستحق مدح ( چون توئى باشد ) كه ( از ) اهل اجابت بود همانا كه آفريدگار ترا كه شاه و شاهزادهء دعا بيشتر از من گويد و سودمندى تو مثل من خواهد بود . فرمودى در نوشته مرا كه تنسرم پيش پدر تو منزلت عظمى بود و طاعت من داشتى بمصالح امور ، [ آن ] از دنيا